آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی،
آنقدر نمیخندی،
دیگر زیر باران راه نمیروی
و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری!
احتمالا رویاهایت را براي خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات
را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی
در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت
یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد ؛
دیوانه ای از زمان جوانی ات اسمش را هنوز یادت هست،
خنده اش،
صدایش .
یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد مثل خودت .
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی !
انتخابت سخت میشود ؛
دستت را میبری زیر چشم چپت،
قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی،
لبخندی میزنی
و مثل همیشه برایش شکر میریزي.
همان لبخندت کافیست برایم...!
برچسب:
نویسنده: هلیا شریفی