خرید بک لینک
سالها بعد،
زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات،
رگه های سفید موج میزنند،
ساعت هفت صبح، برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی
و به آشپزخانه میروی

آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی،
آنقدر نمیخندی،
دیگر زیر باران راه نمیروی
و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری!

احتمالا رویاهایت را براي خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات
را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی

در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت
یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد ؛
دیوانه ای از زمان جوانی ات اسمش را هنوز یادت هست،
خنده اش،
صدایش .

یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد مثل خودت .
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی !
انتخابت سخت میشود ؛
دستت را میبری زیر چشم چپت،
قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی،
لبخندی میزنی
و مثل همیشه برایش شکر میریزي.

همان لبخندت کافیست برایم...!

برچسب: نویسنده: هلیا شریفی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:44

صفحه بندی